اصل درلغت به معنای ریشه وبن است دربرابر فرع که شاخه وبر است

تعریف

قانون یا قاعده‌ای حقوقی است که باید از آن پیروی شود، یا معمولاً باید از آن پیروی شود، یا می‌توان به دلخواه از آن پیروی نمود، یا نتیجه گریزناپذیر چیزی‌ست، نظیر قوانین مشاهده شده در طبیعت یا شیوه‌ای که سیستمی ساخته می‌شود. اصول چنان سیستمی را کاربران آن مشخصات ذاتی سیستم، یا بازتاب دهندهٔ هدف طراحی شدهٔ سیستم می دانند، و عملکرد مؤثر یا استفاده از آن در صورت بی توجهی به هر یک از اصول غیرممکن خواهد بود.

مثال‌هایی از اصول:

  • یک قانون، آموزه یا فرضیهٔ توصیفی کامل و بنیادین،
  • یک قاعده یا ضابطهٔ رفتاری اصولی،
  • یک قانون یا واقعیت طبیعت که اساس کار یک ابزار مصنوعی باشد.

انواع اصول درعلوم گوناگون

آمار

اخترشناسی

اخلاق

حقوق بین‌الملل

و و.

  • اصل ولادت مطهر
  • اصل عدم توسل به زور
  • اصل حل مسالمت آمیز اختلافهای بین‌المللی
  • اصل عدم مداخله در امور داخلی
  • اصل همکاری بین‌المللی
  • اصل برابری حقوق و خودگردانی خلقها
  • حق خلقها برای تعیین سرنوشت خویش
  • اصل برابری حاکمیت دولتها
  • اصل اجرای صادقانۀ تعهدات بین‌الملل
  • اصل تمامیت ارضی کشورها
  • اصل خلل ناپذیری مرزها
  • اصل احترام به حقوق بشر

حقوق

ریاضی

ژنتیک

فقه

فلسفه

فیزیک

کیهان شناسی

معرفت شناسی

منطق

هندسه

جستارهای وابسته

معنای واژهٔ «principle» را در ویکی‌واژه ببینید.